تبليغاتX
اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم عجل لولیک الفرج و النصر وجعلنا من اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه و احفظ قائده
یکشنبه سی ام بهمن 1384
یاور دانمارک استاد شد!! ...  

با اجازه و با تشکر از نویسنده ی وبلاگ لبخند ریاضی که این پست نتیجه ی زحمات ایشونه من بلافاصله پس از دیدن این مطلب اون رو تو وبلاگم گذاشتم . دوستان امضا یادتون نره ...

مهم: در فضاي اينترنتي هم کشاکش بين مسلمانان و طرفداران کاريکاتوريست دانمارکي درجريان است. طرفداران روزنامه مزبور، طوماري الکترونيکي تنظيم کرده اند و تلاش مي کنند احساسات جهاني را براي حمايت از خودشان تحريک کنند. در جبهه مقابل، طوماري که دانشجويان ايراني به تازگي تنظيم کرده اند با تلاش و تبليغات گسترده خود آنها درحال جمع کردن امضا است. آنها در متن اين طومار از مجامع بين المللي خواسته اند با توجه به اصول حقوق بشر دست از حمايت از توهين کنندگان به مذاهب بردارند. گرچه تلاش دوسه روزه دانشجويان باعث شده طومار آنها، اولین طومار فعال اينترنتي شود و طومار حاميان کاريکاتور به درجه پنجم نزول کند اما همچنان حاميان کاريکاتوريست دانمارکي جلوترند: حدود ۳۰۳۷۹ امضا پاي متن آنهاست و طومار مسلمانان تا ساعت تنظيم اين خبر فقط ۱۱۸۲۶ امضا دارد.
شما براي شرکت در اين حرکت و محکمتر کردن جبهه مسلمانان مي توانيد به آدرس اينترنتي زير مراجعه کنيد و امضاي خود را به اين شمار اضافه کنيد.
http://www.petitiononline.com/islamic/petition.html

همچنین جامعه اسلامي دانشجويان با صدور اطلاعيه‌اي از مردم ايران خواست مصرف كالاهاي دانماركي را تحريم كنند. كالاهايي كه باركد آنها با عدد 57 آغاز مي‌شود، توليد كشور دانمارك هستند.

 

در ضمن آماری که تو متن ذکر شده مربوط به هفته ی قبله . چه فرقی می کنه مهم اینه که بروبچز این نتایج رو همین روزها حسابی ریدیفش می کنن ...

یه چیزی رو هم خودم اضافه کنم یادتون باشه رفتین قنادی دیگه چیزی به اسم شیرینی دانمارکی اونجا وجود نداره ... یه شیرینی خوشمزه داره به اسم شیرینی گل محمدی ... موقع خوردن جای مارو هم خالی کنین!

یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384
اتل متل یه مادر ...  

اتل متل یه مادر

مادری که مریضه

قصه ی تنها ییهاش

طولانی و عریضه

این مادر مهربون

تو دنیای پر جنون

فقط یه گل پسر داشت

انگار چیزی کم نداشت

گل پسرش بزرگ شد

تا جوونی قشنگ شد

یه روز شوم یه غولی

نعره کشید بد جوری

اون پسر جوون مرد

رفت به سوی نبرد

تا غول رو بیرون کنه

شده فداش جون کنه

پسر که رفت مادرش

در انتظار گلش

نگاش به در به لب ذکر

یه چشمه اشک هزار فکر

یه آرزو به دل داشت

کاشکی که عمرش می ذاشت

یه بار دیگه بگیره

گل پسرش به سینه

یه بوس بده به چشماش

دست بکشه رو موهاش

یه بار دیگه شبیه

وقتی که اون بچه بود

تو آغوشش بگیره

اون پسر مشک و عود

کاشکی که اون روز بیاد

پسر بشه یه داماد

کاشکی گلش زود بیاد

کاشکی گلش زود بیاد...

خونه چراغونیه

انگاری مهمونیه

آهان یکی به در زد

پسر اومد یه سر زد

مادر دوید سوی در

در رو وا کرد اون مادر

یه ماشین سپاه بود

یه آمبولانس پشت در

آقاها ، چفیه به گردن

خانمها چادر به سر

یه پرچم ایران دید

پرچم رو آروم کشید

خنده تو لبهاش دوید

پسر رو پشت اون دید

دستها رو وا کرد و زود

اون رو به آغوش کشید

« مادر فدات بشم من

کجا بودی گل من

تو بی وفا نبودی

راست بگو، کجا بودی؟

من رو به یاد آوردی؟

سوغاتی چی آوردی؟ »

بعد یه نگاهی انداخت

به سر تا پای داماد

« مادر چه کوتاه شدی؟

سبک شدی آب شدی

چقدر لباس سفید

بهت اومد ای امید »

مادر یه هو ساکت شد

نگاش رو اون ثابت شد

خم شد و آروم گذاشت

پسر رو روی آسفالت

پارچه سفید رو وا کرد

یه لا...دولا رو واکرد

تو پارچه رو نگاه کرد

خندید و دست دراز کرد

یه نصف استخوون رو

برداشت و خوب نگاه کرد

یه پوتین پاره رو

از بقیه سوا کرد

استخوون رو بغل کرد

یه اخم زد و خنده کرد

پوتین رو آروم بوسید

هردوتاشون رو بویید

بعد یواش و آروم

اونها روتو تابوت چید

یه بار دیگه نگاش کرد

سر تا پاهاش رو پایید

پرچم رو برداشت و خوب

رو تابوت گل کشید

بعد بلند شد و گفت:

یا حسین شهید...

                               ...

                                                                    

یکشنبه شانزدهم بهمن 1384
اشک فرات ...  

           

ای  آوای غریبانه ی « هل من ناصر»ازحنجرسرخ کربلا می آید

ای آب روان سوی نینوا

دانی بدین شتاب روانی تو تا کجا

ای جاری فرات روان تا به غربتی

عازم به سوی قتلگاه سرخ عزتی

ای آب شرمسار تشنگان

آهسته، بیصدا شو سوی نینوا روان

که آنجا سکینه تشنه و اصغر گرسنه است

بر سینه ی زینب صدای آب دشنه است

ای آب قصه کن ز علمدار نینوا

آنجا چه گفت با تو ابوالفضل از وفا؟

ای آب از جفای همه کوفیان بگو

از حرمله، یزید و ازآن شامیان بگو

از سوز و ساز غربت دشت بلا بگو

از گفته ها و دیده های کربلا بگو

از عصر خون ، زشعله های خیمه ها

کن قصه از حقیقت بر روی نیزه ها

از خون سرخ آفتاب و اشک ماه گوی

از حال عمه در کنار قتلگاه گوی

ای آب خون گریستی و غرق خون شدی

ای آب از جفای جهان نیلگون شدی

 

               

 من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟

راستی یه چیزی تو این فیلمهایی که از روزهای انقلاب پخش می کنن متوجه شدین تو یه صحنه ای یه نفر تو دستش یه پارچه سفید گرفته و  از پنجره ی یه ماشین در حال حرکت دستش رو بیرون آورده؟ اگه گفتین منظورش چی بوده؟؟ مامانم بهم گفته ... اگه می دونین کامنت بذارین بهم بگین...اگه نه من خودم فردا می گم بهتون...

در مورد رأی شورای حکام هم الحمدلله باز بر علیه ماست !  ما که بهشون اخطار دادیم ... دیگه مسئول باقی  قضایا خودشونن ...  پس خواهرا و برادرا همه با هم پیش به سوی غنی سازی...

در مورد اسمم که کنار یاکریم نوشتم... راستش بعضی از دوستان فکر کردن من پسرم...منم وجدان درد گرفتم از اینکه  اون دوستان تو سوء تفاهم باشن و نتیجه این شد که می بینین. از دوستان به خاطر اون سوء تفاهم معذرت می خوام...

راستی ...                              التماس دعا

ای

 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384
درود ...  

درود بر دو دهه ی پیروزی خون بر شمشیر.

درود بر شهدای راه حق.

درود بر سید جوانان بهشت

درود بر برترین جوانان عالم

درود بر محرم                                                                                

باز این چه شورش است که در خلق عالم است...

درود بر خمینی کبیر(ره)

درود بر بهمن

درود بر فجر

                                او که آمد آفتاب سر زد از هر سو...

                                             

                                     التماس دعا

شنبه هشتم بهمن 1384
يوسف، خدا،نور ...  

 

و اولين

 و اولين گام را برداشت، يك قدم از مبدأ نه قدم تا مقصد

-يوسف به خودت مي بالي مگه نه؟ خوشا به حالت يوسف.

هنوز صداي قاسم را مي شنيد. حالادر محوطه بود، بين همه ي آنها. با نگاهش تك تكشان را گلوله باران كرد.                                    

دو قدم از نزد قاسم ، هشت قدم تا نزد محبوب.

يوسف برگشت  به پشت نگاهي انداخت،قاسم ديگر رفته بود .از دور كودكاني را مي ديد كه هراسان از لباسش به هر سو مي دويدند. كاش زودتر ازشر اين لباسها راحت شود. يكي از هم لباسي ها به سوي ديگري فرياد زد : چند تا تير در كن تا گورشون رو گم كنن.

يوسف مي رفت به جلو صداي چند تير آمد. يوسف ماشه را كشيد ، به آسمان مي زد، براي بچه ها مي زديا در سينه ي هم لباسي هاي سبز پوش، كه مي داند؟

سه قدم از آرزويش هفت قدم تا رسيدن به آن             

   يوسف برگشت به پشت نگاهي انداخت ،

جشن تولد شش سالگي، همه چيز خوب بود همه شاد بودند همه چيز سفيد و نور باران بود . هنوز چيزي نگذشته بود كه همه چيز را سرخ كردند سرخ سرخ .

چهار قدم از ده قدمي اتفاق ، شش قدم تا خود اتفاق    

 - هي عوضي    با تو ام  كبريت داري ؟             

  نگاهش  بر چهره ي ديوسان  سبزپوش سياه دل    جاري شد :« كبريت از من مي خوايبا كبريت آتيشت مي زنم ،مي كشمت »           

يوسف غرق در كشمكش دروني  آتش خشمش را در روشن كردن سيگار او دوانيد . صبروفقط صبر، تا چند لحظه ي ديگر صبر                                     

  پنج قدم ازآغاز عملي كردن تصميم  ، پنج قدم تا انجام تصميم      

 نيمه ي راه يوسف دوباره به درونش بازگشت :« اگه نشد چي ؟ اگه لو رفت؟ اگه درست عمل نكردن؟ اگه گير بيفتم ؟ مادرم،خواهرم ، هدي؟؟    نه نه!!  گامي ديگر برداشت  .   

شش قدم از آغاز انجام، چهار قدم تا انجام آغاز   

  يوسف سرش را بلند كرد آنچه كه در پيش رويش ديد نور بود يوسف در افكار خويش فرو رفت :«يوسف چه زيبايي هايي انتظارت را مي كشد يوسف برو . » نور عجيبي يوسف را نوازش مي داد ، برق چشمانش اين را فرياد مي زد .       

هفت قدم از آغاز عملي كردن عمليات ، سه قدم تا پايان آن .  

يوسف دوباره دلهره اي را احساس مي كرد دستانش عرق كرده بود. نفسش بالا نمي آمد باخودگفت :«اگر همين جا عمرم تمام شود و به زمين بيفتم چه ؟!اگر اين عمليات لو برود و انجام نشود چه؟! قاسم و سايرين اگر هم زنده بمانند حتماً دستگير مي شوند من بايد توجه همه را به اينجا جلب كنم .   

 هشت قدم از عملياتي پنهان، دو قدم تا انفجار خبري در دنيا                     

  يوسف يوسف يوسف        نور نور نور        خدا خدا خدا      از يوسف به خدا

نه قدم از يك قدم تا      

 در دل يوسف غوغايي است ، شايد جنگ جهاني سوم!!  مي شود نمي شود؟!

شيطان آخرين تير هاي خود را پرتاب مي كند :يوسف بر گرد ، نرو              يوسف دستش را به سمت كوله پشتي اش مي برد، ديگر خبري از سبز پوش و سرخي نبود، چشمان يوسف انگشت اشاره اش شد به سمت دكمه ي انفجار .

ده قدم از اين دنيا      ،گامي در آسمان ،در عرش              يوسف ديگر نبود          فقط نور بود       

نور نور نور              از هور تا خدا

 


ا                     

  


شنبه یکم بهمن 1384
خاطرات يك فرزند شهيد از ديدار با احمدي نژاد ...  

هوالحق

سلام

شما سایت خد مت رفتین؟

این مطلب رو از سایت خد مت برداشته بودم  . واسه اون روزهای اول انتخاب دکتر هستش می دونم که خیلی هاتون خوندینش و اصلا این طور مطالب شیش ماه هستش که برامون عادی شد ه  ( البته بعد از 16 سال ! ) ولی من هرچند وفت یکبار این طور مطالبی  رو که اون روزها از تو اینترنت یا روزنامه ها برداشتیم می خونم و فیلمهاو عکسهایی رو هم که داریم (از روزهای تبلیغات و روزهای اول پس از اعلام نتایج)  می بینم. حا لا شما این مطلب رو بخونین خوبه!

 

خاطرات يك فرزند شهيد از ديدار با احمدي نژاد             

 

11 تير 1384 

ساعت 08:08

Saturday, July 02, 2005

يكي از اعضا خانواده شهيد با صداي بلند خطاب به دكتر احمدي نژاد گفت "آقاي دكتر هر زماني كه خواستي كج بروي اين هفتاد و دو شهيد را بياد بياور" (ما از اين جمله ناراحت شديم و آن را چندان مناسب نديديم.) اما آقاي احمدي نژاد ابتدا سكوتي كرد. بعد دو دست را بر روي چشمان خود گذاشت و با صداقت كامل چندين بار تكرار كرد "چشم، چشم، به روي چشم".

فرزند شهيد علي درخشان (از شهداي فاجعه هفتم تير) مشاهدات خود از ديدار رييس جمهوري منتخب با خانواده شهداي هفتم تير، را بيان مي كند.
امير حسين درخشان كه با خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس گفتگو مي كرد، با اشاره به رفتارهاي مردمي محمود احمدي نژاد در دو ديداري كه با خانواده شهداي هفتم تير و حضور در مراسم بزرگداشت اين شهيدان داشت، گفت: رفتار مردمي آقاي دكتر احمدي نژاد بقدري صادقانه و از عمق وجود بود كه هر بيننده اي را به شگفتي وا مي داشت.
وي تصريح كرد: من دليل راي بالاي آقاي احمدي نژاد را همين رفتار صادقانه و بدور از تجملات مي دانم. رفتاري كه براي مردم ايران ديگر به رويا شبيه شده و به جز سال هاي اول انقلاب از مسوولي در اين سطح نديده بوديم.
اين فرزند شهيد افزود: ديداري كه خانواده شهداي هفتم تير با آقاي احمدي نژاد در ساختمان قديمي مجلس داشتند، پر از نكات جالب از رفتار مردمي ايشان بود. به عنوان مثال در اين ساختمان جاي چنداني براي حاضرين نبود و بعضا خانم هايي مجبور بودند كه ايستاده مراسم را تماشا كنند. آقاي احمدي نژاد به محض ورود اولين نكته اي را كه توجه كردند همين بود. ايشان در ابتدا نگاه كردند كه آيا جا به اندازه كافي براي همه هست و يا نه؟ پس از آن بود كه به روي صندلي نشستند و از اينكه صندلي به اندازه كافي براي همه نبود متاثر شدند.
درخشان افزود: پس از پايان جلسه خبرنگاران به دور آقاي احمدي نژاد حلقه زدند و قصد مصاحبه داشتند كه يكي از افراد خانواده شهيد با صداي بلند گفت "آقاي احمدي نژاد خبرنگاران هميشه هستند. پس امروز را به حرف هاي ما گوش كنيد" كه ايشان با كمال خوش رويي پذيرفت و تاكيد كرد كه براي شنيدن حرفها تا آخر مي ماند و همين كار را هم كرد. تا آخر در ميان ما ماند و به حرف هاي خانواده شهدا گوش كرد.
وي افزود: در اين ميان يكي از افراد خانواده شهيد با صداي بلند خطاب به دكتر احمدي نژاد گفت "آقاي دكتر هر زماني كه خواستي كج بروي اين هفتاد و دو شهيد را بياد بياور" ما از اين جمله ناراحت شديم و آن را چندان مناسب نديديم. اما آقاي احمدي نژاد ابتدا سكوتي كرد. بعد دو دست را بر روي چشمان خود گذاشت و با صداقت كامل چندين بار تكرار كرد "چشم، چشم، به روي چشم".
فرزند شهيد درخشان ادامه داد: در ميان صحبت ها به آقاي احمدي نژاد متذكر شدم كه عمده مشكل مسوولان ما اطرافيان آنها هستند. اطرافياني كه در چنين روزهايي به دور مسوولان حلقه مي زنند و به دنبال سوء استفاده هستند. شما مواظب اين افراد باشيد. آقاي احمدي نژاد زير لب به من گفت " حواسم كاملا هست. تذكر بسيار خوب و به جايي داديد".
وي خاطرنشان كرد: آقاي احمدي نژاد تمامي انتقادها را با روي باز مي شنيد. به تمامي خواسته هاي ما توجه كرد. مشكلاتي كه داشتيم را با دقت گوش كرد و هيچگاه از اين كار خسته نشد. با نشاط كامل صحبت خود را با ما ادامه مي داد. و زماني كه محافظان ايشان بر حسب آنچه كه آموزش ديده و بر حسب عادتي كه داشتند سعي در متفرق كردن مردم داشتند ايشان به شدت جلوي اين كار را مي گرفت. ايشان حتي به حرف بچه هاي كوچك هم با دقت گوش مي داد.
يك نكته قابل توجه در اين جلسه اين بود كه يكي از افراد خانواده شهيد تلفني با برادرش تماس گرفت و بعد تلفن را به نزد ايشان برد و از آقاي احمدي نژاد خواست با برادرش صحبت كند. كاري كه براي ما عجيب بود ولي ايشان با روي باز پذيرفت و براي دقايقي به صورت تلفني با كسي كه هرگز نديده بود صحبت كرده و به مشكلاتش گوش كرد. در پايان و به هنگام خداحافظي هم رو به ما كرد و گفت "اين ساختمان براي شما است. ما جاي شما نشسته ايم".
اين فرزند شهيد ادامه داد: شب همان جلسه ما مراسمي در محل شهادت شهداي هفتم تير داشتيم. من زماني به اين مراسم آمدم كه به طور اتفاقي ايشان هم هم زمان رسيدند. با يك ماشين پژوي معمولي و به همراه يك محافظ و آقاي چمران. بلافاصله به ميان مردم آمدند. با تمامي مردمي كه در آنجا حاضر بودند به خوبي سلام و احوال پرسي كردند. بارها شاهد بودم مردمي به طرف ايشان رفته با وي دست داده و بعد از رفتن آقاي احمدي نژاد تازه متوجه شدند كه با چه كسي دست داده و روبوسي كرده اند. من به شخصه شاهد بودم كه بر خلاف مسوولان ايشان شخصا كفش خود را درآورده و به درون كيسه گذاشتند.
درخشان ادامه داد: بعد از ورود به مراسم بر خلاف ديگر مسوولان به جايگاه مسوولان نرفته و به سمت مردم آمدند و در جايگاه مردم معمولي نشستند. تعدادي از مسوولان به ايشان اصرار كردند كه به جايگاه بياييد اما قبول نكردند. حتي يكي از مسوولان آرام به ايشان گفت كه ديگر مسوولان حاضر در جلسه از اينكه شما به كنار آنها نمي رويد ناراحت مي شوند ولي آقاي احمدي نژاد در جواب گفت "مراسم كه تمام شد مي روم و به آنها سلام مي كنم".
وي افزود: هنگامي كه آقاي احمدي نژاد در ميان مردم نشست يك جوان كه معلوم بود از قشر ضعيف جامعه است و لباس مرتبي نداشت در نزديكي ايشان نشست. مردمي كه شاهد صحنه بودند آرام به وي گفتند كه جايش را عوض كند اما آقاي احمدي نژاد با دست به اين جوان اشاره كرد كه بيا و نزديك من بنشين. ما همگي با تعجب به اين صحنه ها نگاه مي كرديم. يك نكته جالب ديگر اينكه هنگامي كه مراسم آغاز و يكي از خطبا در حال سخنراني بود نوزادي را آوردند كه ايشان در گوش آن نوزداد اذان بخوانند. آقاي احمدي نژاد با خوش رويي اين كار را پذيرفت و با متانت خاصي اذان را در گوش اين نوزاد اقامه كرد. اين صحنه ها را ما در خواب هم نمي توانستيم ببينم.
فرزند شهيد درخشان اظهار داشت:من معتقدم كه اين نوع رفتار مردمي آقاي احمدي نژاد كاملا صادقانه است و مردم اين را فهميده و به ايشان راي داده اند. حس باطني 17 ميليون نفر هيچگاه اشتباه نمي كند. ايشان هم بايد بدانند كه اين رفتار را بايد ادامه داده و تا آخر بر مواضع و وعده هاي خود استوار باشد.

 

 

واما دیروز آقای احمدی نژاد تو سفری که به سوریه داشتن بازهم مثل اینکه گردوخاک کردن (قابل توجه اونهایی که می گفتن احمدی نژاد تو سیاست خارجی نمی تونه قوی باشه)  ولی من می گم تا این بیست تا سؤال رو ایشون بپرسن ها همه دنیا و همه ی رویداد ها اسیر ایران شده! یعنی همه گوش وامیستن که ایران می خواد چی بگه که اونها  ببینن باید چی کار کنن عین  سالها ی اول انقلاب غربیها به فلاکت و چه کنم چه کنم می افتن(هه هه) پس برای سلامتی د کتر احمدی نژاد و دولتشون  و صد البته آقای خامنه ای رهبر عزیز عزیز عزیزمون و شادی ارواح پا ک امام و شهدا و ظهور هرچه زودتر آقای خوبی ها صلوات...